پارت صد و شانزده :

نگاهش می‌کنم. چقدر قهوه‌ای‌هایش امروز گرمند. داغ داغ. آنقدری که حرارتشان به جان من هم می‌نشیند. دستانم را نوازش‌وار از روی شانه‌هایش به پشت گردنش می‌فرستم. چشم‌هایم را با ناز باز و بسته می‌کنم و با جلو دادن لب‌هایم به حالت لوسی می‌گویم:
- تا حالا احمق بودی دیگه وحید شیرودی. نمی‌فهمیدی زندگیت یه شیرین کم داره.
گوشه‌ی چشمانش چین می‌خورد. سرش را دوباره کمی نزدیک می‌کند و وای Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    1

    چه عجب بالاخره اقا وحید یه حرکتی زدن وجدانی فک کردم جزو خاندان سنبل خانه😅

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂❤️❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️